افطاری
چند روز پیش یعنی چهارشنبه هفته گذشته تاریخ ٩١/٥/٤ تصمیم گرفتیم برای گردش بریم به سمت شوشتر برای همین هماهنگی ها رو صبح چهارشنبه که سرکار بودیم انجام دادیم و قرار بر این شد که بعد از ظهر به همراه عمو مهران و خاله لیلا بریم به سمت شوشتر ما راه افتادیم و رفتیم حسابی هم خوش گذشت چون خیلی وقت بود جایی نرفته بودیم خلاصه رسیدیم و رفتیم کمی خرید کردیم از جمله ترشی، ماست موسیر و ... از اونجایی که هنوز اذان نگفته بود و افطار نکرده بودیم نمی شد مزه کنیم و به سختی انتخاب کردیم برای همین تا موقع اذان در بازار ماندیم تا اول تست کنیم بعد بخریم جاتون خالی با زبون روزه چشممون که به ترشی جات خورد حسابی دهنمون آب افتاد، وقتی هم که اذان گفت فروشنده چون متوجه روزه بودنمون شد افطار خودش رو تعارف ما کردو ما هم افطار کردیم و رفتیم سراغ ترشیجات با معده خالی شروع کردیم ترشی خوردن چشمتون روز بعد نبینه بعد یک معده و دلدردی گرفتیم که نگو، خلاصه ما خرید کرده بودیم منتظر آقایون بودیم که بیانو برگردیم به سمت خونه، تو این فاصه که آقایون بیان رامیلا خانم گفت من تشنه ام آب میخوام من هم که براش آب برده بودم لیوان آبش رو بهش دادم که بخوره، بعد مشغول خوردن شد بعد از چند دقیقه که من و خاله لیلا گرم صحبت کردن بودیم که عسل خانم برگشت بدون مقدمه گفت جیگرم خنک شد مامان ساناز ، نمی دونستم چکار کنم از دست این وروجک کوچولو، من و خاله لیلا بیهوش شدیم از خنده از طرز حرف زدن این جوجه خلاصه آقایون اومدن و برگشتیم به سمت ماشین و راه افتادیم به سمت خونه، داستان رو بعد برای آقایون تعریف کردیم این دفعه خودش شروع کرد به تعریف کردن و خندیدن خلاصه حسابی برامون شیرین زبونی کرد که متوجه نشدیم کی رسیدیم به خونه راستی یادم رفت بگم تازه به عموش هم نصیحت می کرد و میگفت عمو مهران تند نرو، مراقب باش .
فردای اون روز یعنی پنجشنبه شب هم عمو رامیار و خاله مهرنوش و آیناز و علی و عمو مهران و خاله لیلا رو دعوت کردیم برای افطار که جاتون خالی خیلی خوش گذشت بچه ها هم حسابی با هم بازی کردن راستش باید بگیم حسابی شیطنت و بازیگوشی کردن ولی واقعاً خوش گذشت .



افطاری 
